لنگه ی دیگری

کفشش همرنگ کت و شلوارش شد . پایش را برداشت و من چکمه ی ساقه بلندم را روی صندوق گذاشتم .

شروع به واکس زدن و برق انداختن کرد .

لنگه ی دیگر

دستان شکسته از سرمایش را بسرعت تکان می داد و گرما را از چرم چکمه احساس می کردم

ـ  چه قدر شد ؟

ـ  هر چی دوس دارین بدین

چشمانش در چشمانم لغزید و با دزدیدنشان سنجاقهایی از گذشته را که می خواستم دور بریزم در ذهنم فرو برد .