لنگه ی دیگری
لنگه ی دیگری
کفشش همرنگ کت و شلوارش شد . پایش را برداشت و من چکمه ی ساقه بلندم را روی صندوق گذاشتم .
شروع به واکس زدن و برق انداختن کرد .
لنگه ی دیگر
دستان شکسته از سرمایش را بسرعت تکان می داد و گرما را از چرم چکمه احساس می کردم
ـ چه قدر شد ؟
ـ هر چی دوس دارین بدین
چشمانش در چشمانم لغزید و با دزدیدنشان سنجاقهایی از گذشته را که می خواستم دور بریزم در ذهنم فرو برد .
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 15:33 توسط علی شیروانی
|
داستان / علي شيرواني