ابیاتی از صائب
سایه ی خورشید کمتر
می شود وقت زوال
تنگ گیری اهل
دولت را دلیل رفتن است
*****
باعقل گشتم همسفر یک
کوچه راه از بی کسی
شد ریشه ریشه دامنم
از خار استدلالها
هر شب کواکب کم کنند
از روزی ما پاره ای
هر روز گردد تنگ تر
سوراخ این غربالها
*****
کار با تیغ اجل در
زندگانی قطع کن
کارها را می کنی بر
خویشتن مشکل چرا
می تواند کشت ما را
قطره ای سیراب کرد
این همه استادگی ای
ابر دریا دل چرا
*****
دهان شکوه ی ما را به
حرفی می توان بستن
به مویی می توان زد
بخیه این زخم نمایان را
غم عالم فراوان است و
من یک غنچه دل دارم
چه سان در شیشه ی
ساعت کنم ریگ بیابان را
*****
آزادی ما در گرو
پختگی ماست
آویخته است از رگ
خامی ثمر ما
از همرهی عقل به جایی
نرسیدیم
پیچیده تر از راه بود
راهبر ما
*****
اینکه صائب دست ما از
دامن او کوته است
نارسائیهای اقبال است
دامنگیر ما
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۷ ساعت 18:48 توسط علی شیروانی
|
داستان / علي شيرواني