پله اول
مثل وقتی که عشقت را می بینی که در خیابان دست بدست می رود
و از میان دستان بازت چیزی را که در آنها نگه داشته بودی بر زمین افتاده می یابی
و می گویی :
روزنه های دستانم
بیش از آنچه از آن چشیده باشی چکیده است . توانایی بازآوردنش را نداری و این را خوب می دانستی .
در آن لحظه ای که سعی می کردی خود را پیش بیندازی بیشتر از دست می رفتی
تو پذیرای پذیرفته نشده بودی و پاسدار هدفی که حتی تو را برای سپر بودن خود برنگزیده بود
تو در صف اول بودی و صف اول لحظه ی آخر بود
نه سلامی نه علیکی
نه سوالی نه جوابی
نه آنجا می شود رفت و نه اینجا می توان ماند
عباس سیگار روشن می کند و سیگار می گوید بیصدا سوختن
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 17:33 توسط علی شیروانی
داستان / علي شيرواني