مثل وقتی که عشقت را می بینی که در خیابان دست بدست می رود

و از میان دستان بازت چیزی را که در آنها نگه داشته بودی بر زمین افتاده می یابی

و می گویی :

روزنه های دستانم

بیش از آنچه از آن چشیده باشی چکیده است . توانایی بازآوردنش را نداری و این را خوب می دانستی .

در آن لحظه ای که سعی می کردی خود را پیش بیندازی بیشتر از دست می رفتی

تو پذیرای پذیرفته نشده بودی و پاسدار هدفی که حتی تو را برای سپر بودن خود برنگزیده بود

تو در صف اول بودی و صف اول لحظه ی آخر بود

 

نه سلامی نه علیکی

نه سوالی نه جوابی

نه آنجا می شود رفت و نه اینجا می توان ماند

عباس سیگار روشن می کند و سیگار می گوید بیصدا سوختن