روز هفتم

روز هفتم

تمام اجزای صورتش آویزان است و هر چند دقیقه یک بار از عابران ساعت را می پرسد . مثل بقیه ی روزها در قسمت سنگفرش کنار رودخانه روی ویلچر نشسته است و به آب نگاه می کند . کم حرف است . سرش دائماً تکان می خورد مثل وقتی که چیزی را تایید می کنیم . هر روز می دیدمش . دیروز کنارش نشستم . یعنی خودش ساعت را پرسید .کم کم نزدیکش شدم و گفتم :

ـ شش و نیم (سیگار تعارف کردم) ... هر روز می آیی اینجا ؟ ... پنج شش روزی هست می بینم اینجایی ... ما یه هفته بیشتر نیست که اومدیم این طرفا ... و کنارش نشستم .

و او فقط و فقط سرش تکان می خورد . ساعت را پرسید و گفتم :

ـ هفت کسی دسته های ویلچر را گرفت و او را هل داد و با سر به سلام من جواب داد .

امروز چند بار از جلوش رد می شوم تا بالاخره می پرسد می گویم :

ـ شش و نیم باز همان حالت . با کمی فاصله روی چمن ها می نشینم به پرندگان مهاجر ، به عابران و جوابها خیره می شوم و سیگار دود می کنم . دائماً سرش تکان می خورد . خیره است به آب ، انگار موج می خورد . ـ ساعت چنده ؟

ـ هفت

و صدای جیغ پرندگانی که گاهی بازی می کنند و گاهی می جنگند. نشسته ام و نگاهش می کنم و سیگار دود می کنم . ـ ساعت چنده ؟

عابر اول جواب نمی دهد ، دومی :

ـ هفت و ربع

ـ ساعت چنده ؟

ـ هشت

پرندگان از روی آب پر می کشند . دیگر تاریک شده . از کنارش رد می شوم

می پرسد

ـ هشت ونیم

چشمانش موج برداشته و سرش را تکان می دهد ته سیگار را به رود می سپارم .

سه خط متقاطع

سه خط متقاطع

ـ پدر برایش دعا کنید

پدر پیش آمد و کسانی که روی نیمکتها نشسته بودند برخاستند تا بهتر ببینند . پدر روبروی زنی با چشمهای متورم ایستاد و کلماتی زیر لب خواند و چشمهای زن لغات بی صدا را از لبان پدر می بلعید .

پزشک ، هراسان دستمالی از جیب بیرون کشید و

ـ طاعو...

دستمال نگذاشت حرفش تمام شود

اطرافیانش با نگاه به او متوجه سهل انگاری شان شدند . آستینها جلو دهان ها دیوار کشیدند .

لغات پدر طنین یافت :

ـ پدر ما ، که هرچه در آسمان و زمین است از آن توست ، این طفل را به ملکوت خود بپذیر !

سر بلند کرد و قبل از کشیدن صلیب آستینش را جلو دهانش گرفت

ـ و ما را در پناه خود نگاه دار

ـ آمین

خطوط متقاطع صلیب میان آسمان و زمین ساخته شد .

مرد و زن دستپاچه از کلیسا خارج شدند و با فریاد یکدیگر را به خانه هایشان بدرقه کردند .

زن در خانه زانوانش را بغل زده است و کودکش پیش پایش دراز کشیده . گروهی که پشت در اجتماع کرده بودند دور شدند . دو خط متقاطع قرمزی که روی در کشیده شده خانه را با دنیا بیگانه کرده است

مرد از روزنه های پنجره ی تخته کوبی شده بیرون را نگاه می کند . هیچ کس در خیابان نیست هرازگاهی چند نفر از گوشه و کنار وارد کلیسا می شوند و چند دقیقه بعد بسرعت به خانه هایشان باز می گردند . سر که می گرداند درخشش قطرات عرق را بر صورت زن می بیند .

خودش را تا بالای سر او می کشاند ، خم می شود و از پشت بر پیشانی او دست می کشد . حرارت بدن زن پشتش را می لرزاند .

خورشید غروب کرده ، اتاق تاریک است ، شبه زن نشسته است .

مرد روی تخت دراز کشیده و چشمهایش سقف را نگاه داشته است . چشمانش که می سوزد می غلتد و زن هنوز نشسته است . باز می غلتد . دیوار خودش را نزدیک می کند . دیوار خنک را می چسبد . لحظه ی دیگر دیوار تب کرده است . غلت می زند و زن هنوز نشسته است . بدنش از سرما می لرزد ، از تخت تا پتوها به هوا چنگ می زند . تا دستهایش جا دارد پتو بغل می گیرد ؛ یکی روی کودکی که گرما می خواهد ، یکی بر شانه های زنی که دیگر تب ندارد و یکی برای مردی که سردش است .

دراز می کشد و پتو را روی سرش می اندازد .

آفتاب زور می زند تا جان تازه ای از روزنه ها به خانه بدمد . کوچه ها خلوتند . درها بسته اند و در انتظار ظهور خطوط متقاطع قرمز ؛ لب باز نمی کنند .

کلمات

کلمات

ـ چیدن کلمات پیش هم برایم سخت شده است

ـ اگر عاشق بودی ...

ـ اگر عاشق بودم ؟ شاید باشم ... شاید ... نه نمی دانم . درختان زیادند و من عاشق برگهایم

ـ برگها ؟

ـ نه برگه ها ... عاشق برگه ی اول . عاشق امروز مادرم مرد . عاشق شاید

ـ شاید ؟

ـ شاید هم دیروز بود . عاشق برگه ی آخر ؛ روزی در این بازی با نقشها تبحر بیشتری پیدا خواهم کرد . روزی خندیدن را خواهم آموخت ، پابلو به انتظارم نشسته است و همین طور هم موتسارت

ـ موتسارت ؟

ـ من عاشق باران روز چال کردن نابغه هایم . عاشق آنانی که ساخته ی خودشان گوششان را نوازش نمی دهد . عاشق مرده هایی که قبر ندارند

ـ اَه ... قبر؟

ـ نه  نه خانه ... عاشق فریادم . فریاد کسی که خانه اش آتش گرفته ست آ آ آ ی . نه  نه سکوت را می پسندم . سکوت مردی در عکس ، سکوت مردی با کلاه و کت وشلوار سیاه ، که دست هنرمنش را روی لبش ، زیر سبیل بال مگسی اش گذاشته است ... من عاشق نگاه گمش ام ، نگاه ولگردش ... ولگرد ... ولگرد ... ولگرد . من عاشق سنگ زدن به سگ ولگرد نبوده ام ... من عاشق از هم گسیختن ابرانسان از تازیانه ی سورچی به اسبم ... من زوزه نمی خواهم عاشق سخنم

ـ سخن ؟

ـ چرا مرا رها کرده ای

ـ کی این را شنیده بودم ؟ ... پیامبر کافر ...

ـ نمی دانم

ـ هق هق دخترکی در شب زمستان . در کوچه ی ما نشسته و پاهایش را در آغوش کشیده بود . من عاشق چشمهای براق او هستم وقتی که نان را از دست من می گرفت ...

ـ شب چه قدر سیاه بود . شب مثل دخمه و سیاهچال ... من عاشق زاده های دخمه های زیرزمینی ام . عاشق آن تنهایی که در تاریکی درپی سوسکی دست دراز می کند

ـ اگر صبح بیدار شود و خودش سوسک شده باشد ؟

ـ وای نمی دانم . نمی دانم . رشته ها را نمی توانم نگه دارم . ساعت می کوبد ، بشکن می زند ، پتک می زند ... نه صدای پاست ، قدم می زند ... قدم می زنم ... قدم می زند . من زمانی عاشق عاشق اینها بوده ام ، حالا ... حبسم

ـ حبس ؟

ـ نه ... من در قوطی ای از کاغذ فراموش شده ام . ناخنهایم شکسته و خون را می بینم که سرک می کشد . می نویسم ... اینجا ... اینجا . دیگر دستم به نوشتن نمی رود ، آ آ آ تش گرفته است ، می سوزد ... خون می آید ... اولها نمی توانستم ولی ...

ـ چرا ؟

ـ نمی دانم . روزی می نوشته ام . باید بنویسم  بنویسم

ـ بنویس

ـ می نویسم . باید روی نوشته ها ناخن بکشم ... که شاید

ـ عاشق همه ی اینها بوده ام ... شاید ! ... نه ! ... نمی دانم !

ـ ولی اکنون فقط یک شاعرم

ـ محکوم

ـ نه ...

ـ نمی دانم !

ـ اگر عاشق بودم بیرون می پریدم ... پریدن ...

ـ پرنده آن قدر بزرگ نیست که بتواند کوه را جابه جا کند ...

ـ اگر عاشق بودم

ـ سبکی تحمل ناپذیر هستی ات را ... نه نیستی

ـ اگر عاشق بودم

ـ شاید عاشق عشقهای خنده دار بودی

ـ اگر عاشق بودی چشمانت به این سیاهی ها عادت نمی کرد ... چمباتمه می زنی ؛ خاک را چنگ می زنی و بعد ... می خوابی ... می خوابی ... و باز هم می خوابی ... اگر عاشق بودی بهار را می شناختی ... شاید عاشق پاییز بودی . نه ، تو خودت را در شب گود فراموشی انداخته ای ، چال کرده ای ...

ـ راستی قبر خودم را کنده ام

ـ کو ؟!؟

ـ پنهانش کرده ام . جایش امن است

ـ ولی من فکرت را می خوانم ...

...........................................................................

ـ نوشته های سرخ دور سرم می چرخند اتاق سفیدم هم . کجایی ؟ باید کمکم کنی ... کمک کن بلند شوم ... خوشحالم که آمدی ... دور شده بودی ؟ ... چه قدر دور ؟ ... حرف بزن ... حرف بزن ... من عاشق صدای توام ... نرو ... نرو ... من عاشق گوشهای توام ... ما گورمان همین جاست ... و ... تو از آن ... خبر داری ... ما ... گو ... ر ... مان ... هـ ...مین ... جاس ... و ... تو ... از ... آن ... خـ ... بر ... دااا ... ررررر

                                                                                  علی شیروانی

 

طبلها می کوبند : م...م

طبلها می کوبند : م...م

مسیح بر سکوی سنگی ست و به مردان و زنانی که ایستاده اند و کودکان که حلقه زده اند نگاه می کند .

زنی در میان آنان ست ؛ با سر و وضعی مانند همه فقط گیج و حیران ست و صورتهای کودکان را که دورش می گردند دنبال می کند . چرخ می زند و چرخ می زند چشمهایش . می بنددشان ، از چرخشش کم می کند ، سرش را می گیرد ، خم می شود ، دامنش دور پاهایش می پیچد ، زانوانش تا می شود ، روی خاک چهاردست و پا می افتد و گریه می کند .

مردان عربده می کشند و ناسزا می گویند و زنان لب می گزند ، سر می جنبانند و گاهی افسوس می خورند .

مسیح با چشمانش زن را می جوید و نمی خواهد از دست بدهدش . گردن می کشد ، خود را کوتاه می کند تا از لای پای کودکان گمش نکند .

زنی از میان جمع می آید . و می آید و حلقه ی کودکان را می گسلد . می نشیند ، مشتش را از خاک پر می کند و بر سر زن می پاشد .

زن با چشمان خیسش ، زنی را که دستانش را با پشت دامنش پاک می کند ، نگاه می کند . آن قدر او را دنبال می کند تا آن سوی صورتهای لبخندزن گم می شود . چشمانش کدر می شود ، می سوزد وناچار ست دستانش را بر آنها بکشد . تصویر تار و موجدار کودکان را که از دستانشان خاک می تراود ، می بیند . او گریه نمی کرد مگر اینکه کودکان دوارش نمی دادند و حالا صورتش خیس خیس شده است .

او کلماتی را که می دانست خواهد شنید ، می شنود . اصواتی که ضجه ی سنجها و نعره ی طبلها را به یادش می آورند ؛ س...س ی که در کلمات کثافت ، پست وسنگسار می شنود برایش سنج می زنند و طبل م...م در صدای دستها ، در مرگ بر تو ، بمیر...

از شعری که کودکان کف می زنند و می خوانند ـ نامش بیش از همه ـ برایش طبل می کوبد ؛ چندان بلند که ادامه ی شعر را نمی شنود

مسیح می گرید از پستیها ، از گذشته ها ، از حال ، از آنچه خواهند گفت ، از نامها ، از نام این زن و از خودش .

جوان است ،  نیرو دارد ، ولی پاهایش پیش نمی رود و صدایش . کلامش مانند تمام اجزایش خشکیده است .

می گوید ، فریاد می زند ـ گرچه خودش هم نمی شنود  ـ وارد حلقه می شود ، می گسلدش و فریاد می کشد :

ـ کودکان را دور کنید ، کودکان را دور کنید آنها ...

زن سر بر می آورد و مسیح از چشمهایش شکستگی را می خواند همان گونه که زن از چشمهای او .

در کنار زن می ایستد و کسی سنگ نمی زند . مسیح زنان را می خواند که کودکانشان را ببرند و مردان پیش می آیند با اندکی از زنان . کودکان دست در دست مادرانشان دور می شوند .

کسی می نشیند و سنگ در مشتش می چرخد .

زن پناهگاهش پاهای مسیح است و مسیح دستانش باز و چشمهای درخشانش منع کننده .

ـ کسی که او را سزاوار سنگ می داند مرا نیز سزاوار خواهد دانست

و در کنار زن می نشیند .

ـ مسیح !  او ...

ـ و شما نیز ... اگر غیر از اینست سنگها را بردارید

زنان دور می شوند که نشنیده اند و مردان سنگها را رها می کنند که می دانند .

مسیح زن را از خاک برمی گیرد . هر دو به خاک آلوده اند و می روند . زن آرام گرفته است و می خرامد و مسیح بر سکوست و می خواهد فریاد بزند ...

 

                                                                              علی شیروانی

 

 

دادگاه صحرایی

دادگاه صحرایی

سوت کشید و خورد زمین .

اولی جلو آمد و ستاره های روی دوشش را کند :

ـ برو بالا

متهم نگاهی به دومی کرد . دومی :

ـ واقعاً که خری ... اونا دارن ما رو می کشن

ـ همه زخمی بودن و من یه دکترم

 

سوت کشید ... و خورد زمین .

 

دومی : هـِ دکتر ! خب اگه می مرد اتفاقی هم می افتاد ؟

دکتر : برای من مریض مریضه

اولی : خائن !

دکتر : خیانت به چی ؟

اولی : حرف نباشه برو بالا

دکتر به چشمهای سربازها نگاه کرد .

دومی : ما ماموریم و

دکتر : منم همین طور

رویش را برگرداند و در حالی که چشمانش جلو پایش را می پایید از خاکریز بالا رفت .

دومی : گوشاتو تیز کن ببین کِی می یاد

سربازها قهقهه زدند ، ترکهای لبشان باز شد و خون را با زبانشان مزمزه کردند .

 

سوت کشید ...

 

سربازها سرشان را خم کردند .

پنج شش متر آن طرفتر خورد زمین .

اولی : انگار کورن ... جون بکنین دیگه

دومی : نشونه ، هدف خر مقابل ( با دستهایش به طرف دکتر نشانه رفت ) بنگ

با هم خندیدند .

دکتر دستانش را مشت کرده بود . سرش را بالا گرفته بود و به دوردستها خیره شده بود .

 

سوت کشید ...

 

دکتر چشمانش را بست و با زبانش لبانش را تر کرد . زانوانش شروع به لرزیدن کردند .

چند متر آن طرفتر خورد زمین .

اولی سرش را بلند کرد و بعد از فرو نشستن گرد وخاک گفت :

ـ ای بی عرضه ها

گلنگدن را کشید و تیر را در کمر دکتر خالی کرد . سر دکتر به عقب آمد و بدنش خم شد و صدای خرد شدن استخوان در سوت گم شد .

پیش پای دکتر خورد زمین .

سربازها که زانو زده بودند و سرشان را ـ که روی زمین بود ـ با دست پوشانده بودند ، برخاستند و نگاه کردند . غبار که نشست ، خنده روی لبانشان نقش بست .

                                                                                              علی شیروانی