کلمات
ـ چیدن کلمات پیش هم برایم سخت شده است
ـ اگر عاشق بودی ...
ـ اگر عاشق بودم ؟ شاید باشم ... شاید ... نه نمی دانم . درختان زیادند و من عاشق برگهایم
ـ برگها ؟
ـ نه برگه ها ... عاشق برگه ی اول . عاشق امروز مادرم مرد . عاشق شاید
ـ شاید ؟
ـ شاید هم دیروز بود . عاشق برگه ی آخر ؛ روزی در این بازی با نقشها تبحر بیشتری پیدا خواهم کرد . روزی خندیدن را خواهم آموخت ، پابلو به انتظارم نشسته است و همین طور هم موتسارت
ـ موتسارت ؟
ـ من عاشق باران روز چال کردن نابغه هایم . عاشق آنانی که ساخته ی خودشان گوششان را نوازش نمی دهد . عاشق مرده هایی که قبر ندارند
ـ اَه ... قبر؟
ـ نه نه خانه ... عاشق فریادم . فریاد کسی که خانه اش آتش گرفته ست آ آ آ ی . نه نه سکوت را می پسندم . سکوت مردی در عکس ، سکوت مردی با کلاه و کت وشلوار سیاه ، که دست هنرمنش را روی لبش ، زیر سبیل بال مگسی اش گذاشته است ... من عاشق نگاه گمش ام ، نگاه ولگردش ... ولگرد ... ولگرد ... ولگرد . من عاشق سنگ زدن به سگ ولگرد نبوده ام ... من عاشق از هم گسیختن ابرانسان از تازیانه ی سورچی به اسبم ... من زوزه نمی خواهم عاشق سخنم
ـ سخن ؟
ـ چرا مرا رها کرده ای
ـ کی این را شنیده بودم ؟ ... پیامبر کافر ...
ـ نمی دانم
ـ هق هق دخترکی در شب زمستان . در کوچه ی ما نشسته و پاهایش را در آغوش کشیده بود . من عاشق چشمهای براق او هستم وقتی که نان را از دست من می گرفت ...
ـ شب چه قدر سیاه بود . شب مثل دخمه و سیاهچال ... من عاشق زاده های دخمه های زیرزمینی ام . عاشق آن تنهایی که در تاریکی درپی سوسکی دست دراز می کند
ـ اگر صبح بیدار شود و خودش سوسک شده باشد ؟
ـ وای نمی دانم . نمی دانم . رشته ها را نمی توانم نگه دارم . ساعت می کوبد ، بشکن می زند ، پتک می زند ... نه صدای پاست ، قدم می زند ... قدم می زنم ... قدم می زند . من زمانی عاشق عاشق اینها بوده ام ، حالا ... حبسم
ـ حبس ؟
ـ نه ... من در قوطی ای از کاغذ فراموش شده ام . ناخنهایم شکسته و خون را می بینم که سرک می کشد . می نویسم ... اینجا ... اینجا . دیگر دستم به نوشتن نمی رود ، آ آ آ تش گرفته است ، می سوزد ... خون می آید ... اولها نمی توانستم ولی ...
ـ چرا ؟
ـ نمی دانم . روزی می نوشته ام . باید بنویسم بنویسم
ـ بنویس
ـ می نویسم . باید روی نوشته ها ناخن بکشم ... که شاید
ـ عاشق همه ی اینها بوده ام ... شاید ! ... نه ! ... نمی دانم !
ـ ولی اکنون فقط یک شاعرم
ـ محکوم
ـ نه ...
ـ نمی دانم !
ـ اگر عاشق بودم بیرون می پریدم ... پریدن ...
ـ پرنده آن قدر بزرگ نیست که بتواند کوه را جابه جا کند ...
ـ اگر عاشق بودم
ـ سبکی تحمل ناپذیر هستی ات را ... نه نیستی
ـ اگر عاشق بودم
ـ شاید عاشق عشقهای خنده دار بودی
ـ اگر عاشق بودی چشمانت به این سیاهی ها عادت نمی کرد ... چمباتمه می زنی ؛ خاک را چنگ می زنی و بعد ... می خوابی ... می خوابی ... و باز هم می خوابی ... اگر عاشق بودی بهار را می شناختی ... شاید عاشق پاییز بودی . نه ، تو خودت را در شب گود فراموشی انداخته ای ، چال کرده ای ...
ـ راستی قبر خودم را کنده ام
ـ کو ؟!؟
ـ پنهانش کرده ام . جایش امن است
ـ ولی من فکرت را می خوانم ...
...........................................................................
ـ نوشته های سرخ دور سرم می چرخند اتاق سفیدم هم . کجایی ؟ باید کمکم کنی ... کمک کن بلند شوم ... خوشحالم که آمدی ... دور شده بودی ؟ ... چه قدر دور ؟ ... حرف بزن ... حرف بزن ... من عاشق صدای توام ... نرو ... نرو ... من عاشق گوشهای توام ... ما گورمان همین جاست ... و ... تو از آن ... خبر داری ... ما ... گو ... ر ... مان ... هـ ...مین ... جاس ... و ... تو ... از ... آن ... خـ ... بر ... دااا ... ررررر
علی شیروانی