گوشی را که گذاشت :

گوشی را که گذاشت :

 

-          تازگیا علاقه ی زنم بهم بیشتر شده

-          اِ

-          زنگ می زنه اداره احوالم رو می پرسه

-          خوش به حالت ... خب دیگه من برم

-          کجا پس ؟

-          خونه ی یه بچه ها دعوتم

                                                

                                                      علی شیروانی

Plateau (فلات) و Dive (شیرجه) از نیروانا NIRVANA

 

Plateau

 

Many a hand has scaled the grand old face of the plateau
Some belong to strangers and some to folks you know
Holy ghosts and talk show hosts are planted in the sand
To beautify the foothills and shake the many hands

There's nothing on the top but a bucket and a mop
And an illustrated book about birds
You see a lot up there but don't be scared
Who needs action when you got words

When you've finished with the mop then you can stop
And look at what you've done
The plateau's clean, no dirt to be seen
And the work it took was fun

There's nothing on the top but a bucket and a mop
And an illustrated book about birds
You see a lot up there but don't be scared
Who need action when you got words

Well the many hands began to scan around for the next  plateau
Some said it was in Greenland and some in Mexico
Others decided it was nowhere except for where they stood
But they were all just guesses, wouldn't help you if they could

 

 

 

فلات

 

دستهای زیادی هستند که صورت پیر پرشکوه فلات را وجب کردند (پاک کردند)

بعضی از اونها برات غریبه اند و بعضی دیگه همونهایی هستند که می شناسیشون

ارواح مقدس و آدمهای گفتگوهای تلویزیونی توی شن کاشته شدن

برای زیبا جلوه دادن تپه هایی که در دامنه ی کوه قرار دارند تا دستهای زیادی رو بفشارند

 

اون بالا هیچ چیز به جز یک سطل و یک طی وجود نداره

و کتابی مصور درباره ی پرندگان

خیلی چیزها اون بالا می بینی ولی نترس

وقتی می تونی حرف بزنی کی انتظار داره عمل کنی

 

وقتی کارت با طی تموم شد می تونی بایستی

و به آنچه کردی نگاه کنی

فلات تمیز شده ، هیچ لکه ای دیده نمی شه

کار جالبی بود

 

اون بالا هیچ چیز به جز یک سطل و یک طی وجود نداره

و کتابی مصور درباره ی پرندگان

خیلی چیزها اون بالا می بینی ولی نترس

وقتی می تونی حرف بزنی کی انتظار داره عمل کنی

 

خب ! دستان زیادی برای پیدا کردن فلات بعدی تلاش کردند

بعضی گفتند تو گرین لند و بعضی گفتن مکزیکو

بقیه هم به این نتیجه رسیدند که هیچ جایی نبود مگر همونجایی که ایستاده بودن

اما همه ی اینها فقط حدس و گمان بود ، که اگه می تونستن هم بهت کمک نمی کردن

 

Dive 

Pick me, pick me yeah
Let a low, long signal
At ease at least, yeah
Everyone is hollowPick me, pick me yeah
Everyone is waiting
Pick me, pick me yeah
You can even pay them

Hey

Dive
Dive
Dive
Dive in me

Kiss this, kiss that yeah
Let a low, long signal
At ease at least, yeah
You can be my hero

Pick me - pick me yeah
Everyone is waiting
Hit me, hit me yeah
I’m real good at hating

Hey

Dive
Dive
Dive
Dive in me

شیرجه

 

منو انتخاب کن ، آره منو انتخاب کن

فرومایگی رو رها کن ، یه پیامی بفرست

راحت باش اقلا ، آره

همه طبل تو خالی هستن ، آره منو انتخاب کن

همه منتظرن

منو انتخاب کن ، آره منو انتخاب کن

حتی می تونی چیزی هم به اونا ببخشی

هی !

شیرجه بزن

شیرجه بزن

شیرجه بزن

شیرجه بزن تو من

این رو ببوس ، اون رو ببوس

ول کن حماقتو ، یه علامتی بده

راحت باش اقلا ، آره

می تونی قهرمان من باشی

منو انتخاب کن ، آره منو انتخاب کن

همه منتظرن

منو نشونه کن ، بزن به من

من تو تنفر لنگه ندارم

هی !

شیرجه بزن

شیرجه بزن

شیرجه بزن

شیرجه بزن تو من

                                                    ترجمه : علی شیروانی

طبلها می کوبند : م...م

طبلها می کوبند : م...م

مسیح بر سکوی سنگی ست و به مردان و زنانی که ایستاده اند و کودکان که حلقه زده اند نگاه می کند .

زنی در میان آنان ست ؛ با سر و وضعی مانند همه فقط گیج و حیران ست و صورتهای کودکان را که دورش می گردند دنبال می کند . چرخ می زند و چرخ می زند چشمهایش . می بنددشان ، از چرخشش کم می کند ، سرش را می گیرد ، خم می شود ، دامنش دور پاهایش می پیچد ، زانوانش تا می شود ، روی خاک چهاردست و پا می افتد و گریه می کند .

مردان عربده می کشند و ناسزا می گویند و زنان لب می گزند ، سر می جنبانند و گاهی افسوس می خورند .

مسیح با چشمانش زن را می جوید و نمی خواهد از دست بدهدش . گردن می کشد ، خود را کوتاه می کند تا از لای پای کودکان گمش نکند .

زنی از میان جمع می آید . و می آید و حلقه ی کودکان را می گسلد . می نشیند ، مشتش را از خاک پر می کند و بر سر زن می پاشد .

زن با چشمان خیسش ، زنی را که دستانش را با پشت دامنش پاک می کند ، نگاه می کند . آن قدر او را دنبال می کند تا آن سوی صورتهای لبخندزن گم می شود . چشمانش کدر می شود ، می سوزد وناچار ست دستانش را بر آنها بکشد . تصویر تار و موجدار کودکان را که از دستانشان خاک می تراود ، می بیند . او گریه نمی کرد مگر اینکه کودکان دوارش نمی دادند و حالا صورتش خیس خیس شده است .

او کلماتی را که می دانست خواهد شنید ، می شنود . اصواتی که ضجه ی سنجها و نعره ی طبلها را به یادش می آورند ؛ س...س ی که در کلمات کثافت ، پست وسنگسار می شنود برایش سنج می زنند و طبل م...م در صدای دستها ، در مرگ بر تو ، بمیر...

از شعری که کودکان کف می زنند و می خوانند ـ نامش بیش از همه ـ برایش طبل می کوبد ؛ چندان بلند که ادامه ی شعر را نمی شنود

مسیح می گرید از پستیها ، از گذشته ها ، از حال ، از آنچه خواهند گفت ، از نامها ، از نام این زن و از خودش .

جوان است ،  نیرو دارد ، ولی پاهایش پیش نمی رود و صدایش . کلامش مانند تمام اجزایش خشکیده است .

می گوید ، فریاد می زند ـ گرچه خودش هم نمی شنود  ـ وارد حلقه می شود ، می گسلدش و فریاد می کشد :

ـ کودکان را دور کنید ، کودکان را دور کنید آنها ...

زن سر بر می آورد و مسیح از چشمهایش شکستگی را می خواند همان گونه که زن از چشمهای او .

در کنار زن می ایستد و کسی سنگ نمی زند . مسیح زنان را می خواند که کودکانشان را ببرند و مردان پیش می آیند با اندکی از زنان . کودکان دست در دست مادرانشان دور می شوند .

کسی می نشیند و سنگ در مشتش می چرخد .

زن پناهگاهش پاهای مسیح است و مسیح دستانش باز و چشمهای درخشانش منع کننده .

ـ کسی که او را سزاوار سنگ می داند مرا نیز سزاوار خواهد دانست

و در کنار زن می نشیند .

ـ مسیح !  او ...

ـ و شما نیز ... اگر غیر از اینست سنگها را بردارید

زنان دور می شوند که نشنیده اند و مردان سنگها را رها می کنند که می دانند .

مسیح زن را از خاک برمی گیرد . هر دو به خاک آلوده اند و می روند . زن آرام گرفته است و می خرامد و مسیح بر سکوست و می خواهد فریاد بزند ...

 

                                                                              علی شیروانی

 

 

پیامبر

پیامبر

سپیده دم ، کلاغ بر شاخه غار غار کرد

لنگه کفش کهنه را برداشت و انداخت

کلاغ پرید

و سالهاست که لنگه کفش بر شاخه آویزان مانده است

                                                                                   علی شیروانی

مردی که دنیا را فروخت (بازخوانی گروه نیروانا nirvana از ترانه دیوید بوئی)

The man who sold the world

We passed upon the stairs,
We spoke of was and when
Although I wasnt there
He said I was his friend
Which came as a surprise
I spoke into his eyes -- I thought you died alone
A long long time ago

Oh no, not me,
We never lost control,
Your face to face,
With the man who sold the world

I laughed and shook his hand,
I made my way back home,
I searched for form and land,
Years and years I roamed,
I gazed a gazely stare,
We walked a million hills -- I must have died alone,
A long long time ago.

Oh no, not me,
I never lost control,
Your face to face,
With the man who sold the world


Who knows, not me,
We never lost control,
Your face, to face,
With the man who sold the world.

مردی که دنیا را فروخت

از پله ها بالا می رفتیم

از آنچه بود و آنچه دیگر نبود سخن می گفتیم

هرچند من آنجا نبودم

او می گفت دوستش بوده ام

چیزی که خیلی عجیب بود [ اینکه ]

من با چشمهای او حرف می زدم :

- فکر می کردم تو در تنهایی مرده ای

خیلی خیلی پیش از اینها

- اوه نه ، من نه

ما هیچ وقت خودمان را نباختیم

حالا رو در رویی با

مردی که دنیا را فروخت

خندیدم و دستش را فشردم

و در راهی که به خانه بازمی گشت جاری شدم

در جستجوی صورت و سرزمین

سالهای سال سردرگم بودم

با نگاهی خیره ، خیره نگریستم

- ما میلیونها تپه را با هم پیمودیم

ما باید مدتها پیش مرده باشیم

خیلی خیلی پیش از اینها

- که می داند ؟ من که نمی دانم

من هیچ وقت خودمان را نباختیم

حالا رو در رویی با

مردی که دنیا را فروخت

- که می داند ؟ من که نمی دانم

ما هیچ وقت خودم را نباختم

حالا رو برویی با

- مردی که دنیا را فروخت

ترجمه : علی شیروانی

/ درباره کرت کوبین و گروه نیروانا در ادامه مطلب /

ادامه نوشته

درباره ترجمه ها

اشعار و ترانه هایی که در موسیقی غربی توسط گروههای مختلف خوانده می شود ما را با دیدگاههای خوانندگان و موزیسین ها و نه تنها موزیسین ها بلکه کلاً با حال و هوا ، خواسته ها ، کمبودها ، روحیات افراد جامعه های دیگر و ... آشنا می کند که البته در مورد گروههایی که ترانه هایشان سروده ی خود افراد آن گروه است روحیات شخصی آنها را بهتر نشان می دهد

بعضی از اشعار چنان قدرتمندند (که البته در ترجمه بسیاری نکات از دست می روند) و چنان سخن می گویند که مقایسه ی آنها با ترانه های ما چیز خنده داری بیش نیست  ولی نکته ای که هست اینکه به فرض که ترانه سراهای ما چنین شعرهایی بسرایند و خوانندگان بخوانند آیا کسی هم پیدا می شود که از آن لذت ببرد ؟ چند درصد ؟ فقط مخاطبان خاص . و چنان با شکست روبرو خواهد شد که کسی جرات سرمایه گذاری برای این موسیقی نخواهد داشت و مردم نیز خواهند گفت این مزخرفات چیه دیگه ! پس تفاوت مخاطب با مخاطب از زمین تا آسمان است . به آثارشان که نگاه می کنی حتی پیش پا افتاده ترین آنها تفکری را یدک می کشد ولی ما می سازیم که ساخته باشیم حالا چرایش اهمیتی ندارد . نگاهی به سینمایمان که بندازیم ، موسیقی رپ پنجاه سال پیش آنها که موسیقی اعتراض بود برای ما محلی برای فحش دادن و بیان مسائل جنسی شده است . نمی گویم آنها حرفی از مسائل جنسی ، عشق ، تنفر ، جنگ و ... نمی زنند یا فحاشی نمی کنند ولی آنجایی است که باید باشد . این سوزن ماست که گیر کرده است .  

قضاوتهایی ناآگاهانه ی بعضی از اطرافیان در مورد این گروهها مرا ترغیب به نوشتن ترجمه ی بعضی از این ترانه ها در وبلاگ کرد

مختصری درباره ی هرکدام از گروه ها که از آنها ترانه ای نوشته شده در قسمت ادامه مطلب اولین ترانه ی آن گروه درج شده است

دادگاه صحرایی

دادگاه صحرایی

سوت کشید و خورد زمین .

اولی جلو آمد و ستاره های روی دوشش را کند :

ـ برو بالا

متهم نگاهی به دومی کرد . دومی :

ـ واقعاً که خری ... اونا دارن ما رو می کشن

ـ همه زخمی بودن و من یه دکترم

 

سوت کشید ... و خورد زمین .

 

دومی : هـِ دکتر ! خب اگه می مرد اتفاقی هم می افتاد ؟

دکتر : برای من مریض مریضه

اولی : خائن !

دکتر : خیانت به چی ؟

اولی : حرف نباشه برو بالا

دکتر به چشمهای سربازها نگاه کرد .

دومی : ما ماموریم و

دکتر : منم همین طور

رویش را برگرداند و در حالی که چشمانش جلو پایش را می پایید از خاکریز بالا رفت .

دومی : گوشاتو تیز کن ببین کِی می یاد

سربازها قهقهه زدند ، ترکهای لبشان باز شد و خون را با زبانشان مزمزه کردند .

 

سوت کشید ...

 

سربازها سرشان را خم کردند .

پنج شش متر آن طرفتر خورد زمین .

اولی : انگار کورن ... جون بکنین دیگه

دومی : نشونه ، هدف خر مقابل ( با دستهایش به طرف دکتر نشانه رفت ) بنگ

با هم خندیدند .

دکتر دستانش را مشت کرده بود . سرش را بالا گرفته بود و به دوردستها خیره شده بود .

 

سوت کشید ...

 

دکتر چشمانش را بست و با زبانش لبانش را تر کرد . زانوانش شروع به لرزیدن کردند .

چند متر آن طرفتر خورد زمین .

اولی سرش را بلند کرد و بعد از فرو نشستن گرد وخاک گفت :

ـ ای بی عرضه ها

گلنگدن را کشید و تیر را در کمر دکتر خالی کرد . سر دکتر به عقب آمد و بدنش خم شد و صدای خرد شدن استخوان در سوت گم شد .

پیش پای دکتر خورد زمین .

سربازها که زانو زده بودند و سرشان را ـ که روی زمین بود ـ با دست پوشانده بودند ، برخاستند و نگاه کردند . غبار که نشست ، خنده روی لبانشان نقش بست .

                                                                                              علی شیروانی