روز هفتم
روز هفتم
تمام اجزای صورتش آویزان است و هر چند دقیقه یک بار از عابران ساعت را می پرسد . مثل بقیه ی روزها در قسمت سنگفرش کنار رودخانه روی ویلچر نشسته است و به آب نگاه می کند . کم حرف است . سرش دائماً تکان می خورد مثل وقتی که چیزی را تایید می کنیم . هر روز می دیدمش . دیروز کنارش نشستم . یعنی خودش ساعت را پرسید .کم کم نزدیکش شدم و گفتم :
ـ شش و نیم (سیگار تعارف کردم) ... هر روز می آیی اینجا ؟ ... پنج شش روزی هست می بینم اینجایی ... ما یه هفته بیشتر نیست که اومدیم این طرفا ... و کنارش نشستم .
و او فقط و فقط سرش تکان می خورد . ساعت را پرسید و گفتم :
ـ هفت کسی دسته های ویلچر را گرفت و او را هل داد و با سر به سلام من جواب داد .
امروز چند بار از جلوش رد می شوم تا بالاخره می پرسد می گویم :
ـ شش و نیم باز همان حالت . با کمی فاصله روی چمن ها می نشینم به پرندگان مهاجر ، به عابران و جوابها خیره می شوم و سیگار دود می کنم . دائماً سرش تکان می خورد . خیره است به آب ، انگار موج می خورد . ـ ساعت چنده ؟
ـ هفت
و صدای جیغ پرندگانی که گاهی بازی می کنند و گاهی می جنگند. نشسته ام و نگاهش می کنم و سیگار دود می کنم . ـ ساعت چنده ؟
عابر اول جواب نمی دهد ، دومی :
ـ هفت و ربع
ـ ساعت چنده ؟
ـ هشت
پرندگان از روی آب پر می کشند . دیگر تاریک شده . از کنارش رد می شوم
می پرسد
ـ هشت ونیم
چشمانش موج برداشته و سرش را تکان می دهد ته سیگار را به رود می سپارم .
داستان / علي شيرواني