تمام اجزای صورتش آویزان است و هر چند دقیقه یک بار از عابران ساعت را می پرسد .
مثل بقیه ی روزها در قسمت سنگفرش کنار رودخانه روی ویلچر نشسته است و به آب نگاه می کند . کم حرف است . سرش دائماً تکان می خورد مثل وقتی که چیزی را تایید می کنیم .
هر روز می دیدمش . دیروز کنارش نشستم . یعنی خودش ساعت را پرسید .کم کم نزدیکش شدم و گفتم :
ـشش و نیم
(سیگار تعارف کردم)
ـهر روز می آیی اینجا ؟ ... پنج شش روزی هست می بینم اینجایی ... ما یه هفته بیشتر نیست که اومدیم این طرفا ...
و کنارش نشستم .
و او فقط و فقط سرش تکان می خورد .
ساعت را پرسید و گفتم :
ـهفت
کسی دسته های ویلچر را گرفت و او را هل داد و با سر به سلام من جواب داد .
امروز چند بار از جلوش رد می شوم تا بالاخره می پرسد
می گویم :
ـشش و نیم
باز همان حالت . با کمی فاصله روی چمن ها می نشینمبه پرندگان مهاجر ، به عابران و جوابها خیره می شوم و سیگار دود می کنم .
دائماً سرش تکان می خورد . خیره است به آب ، انگار موج می خورد .
ـساعت چنده ؟
ـهفت
و صدای جیغ پرندگانی که با هم بازی می کنند . نشسته ام و نگاهش می کنم و سیگار دود می کنم .
ـساعت چنده ؟
عابر اول جواب نمی دهد
دومی :
ـهفت و ربع
ـساعت چنده ؟
ـهشت
پرندگان از روی آب پر می کشند . دیگر تاریک شده . از کنارش رد می شوم
می پرسد
ـهشت ونیم
چشمانش موج برداشتهو سرش را تکان می دهد
ته سیگار را به رود می سپارم .
|+| نوشته شده توسط
علی شیروانی در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387
|
دستهایتان را پنهان کرده اید و انتظار می کشید تا چون قرنها سینه ام را بشکافم و قلبی را که پیشتر در طبقی گذاشته بودم و می گرداندم رد کنید .
نمی دانم کدام روز بود آن روزی که روز نبود یا آن شبی که صبح نمی شد
روزی که من تمام خیابانهایتان را راه رفته بودم و تمام خانه هایتان را می شناختم و می دانستم که چگونه قبل از آمدنها ، دستتان از دهان کشوی میز اسلحه را بیرون می کشید و صدای پس کشیدن ضامنی که بی قرار دریدن قلبی بود که خستگی هستی شانه هایش را به زمین رسانده بودبا آوای دلنشین بازکردن در قوطی نوشابه تان یکی شده است
شبی که هیچگاه صبح نشد و من در دایره ای که حول مرکز اتاقم ، شاید مرکز هستی ، می گشت می گشتم تا بلکه گندمهای قرنم را آرد کنم
همان شب بود که ستاره ها چیزی برای گفتن نداشتند و سگها پشت تاریکیهای معکبی ناله می کردند و چندمین جفتگیریشان را جشن گرفته بودند و من می شمردم که این چندمین ستاره ی سرخ است که خاموش می شود و لحظه ای که دیگر ستاره ی سرخی نیست تا بتوان سوختنش را به تماشا نشست ، دودش کرد و خاکستر نشینی اش را جشن گرفت ، این حلقه ی طلایی را چه کسی بدست خواهد کرد تا دانه ی بعدی این زنجیر باشد
علي شيرواني
|+| نوشته شده توسط
علی شیروانی در پنجشنبه یازدهم مهر 1387
|
پدر پیش آمد و کسانی که روی نیمکتها نشسته بودند برخاستند تا بهتر ببینند . پدر روبروی زنی با چشمهای متورم ایستاد و کلماتی زیر لب خواند و چشمهای زن لغات بی صدا را از لبان پدر می بلعید .
پزشک ، هراسان دستمالی از جیب بیرون کشید و
ـطا
دستمال نگذاشت حرفش تمام شود
اطرافیانش با نگاه به او متوجه سهل انگاری شان شدند . آستینها جلو دهان ها دیوار کشیدند .
لغات پدر طنین یافت :
ـپدر ما ، که هرچه در آسمان و زمین است از آن توست ، این طفل را به ملکوت خود بپذیر !
سر بلند کرد و قبل از کشیدن صلیب آستینش را جلو دهانش گرفت
ـو ما را در پناه خود نگاه دار
ـآمین
دو خط متقاطع صلیب میان آسمان و زمین ساخته شد .
مرد و زن دستپاچه از کلیسا خارج شدند و با فریاد یکدیگر را به خانه هایشان بدرقه کردند .
زن در خانه زانوانش را بغل زده است و کودکش پیش پایش دراز کشیده . گروهی که پشت در اجتماع کرده بودند دور شدند . دو خط متقاطع قرمزی که روی در کشیده شده خانه را با دنیا بیگانه کرده است
مرد از روزنه های پنجره ی تخته کوبی شده بیرون را نگاه می کند . هیچ کس در خیابان نیست هرازگاهی چند نفر از گوشه و کنار وارد کلیسا می شوند و چند دقیقه بعد بسرعت به خانه هایشان باز می گردند . سر که می گرداند درخشش قطرات عرق را بر صورت زن می بیند .
خودش را تا بالای سر او می کشاند ، خم می شود و از پشت بر پیشانی او دست می کشد . حرارت بدن زن پشتش را می لرزاند .
خورشید غروب کرده ، اتاق تاریک است ، شبه زن نشسته است .
مرد روی تخت دراز کشیده و چشمهایش سقف را نگاه داشته است . چشمانش که می سوزد می غلتد و زن هنوز نشسته است . باز می غلتد . دیوار خودش را نزدیک می کند . دیوار خنک را می چسبد . لحظه ی دیگر دیوار تب کرده است . غلت می زند و زن هنوز نشسته است . بدنش از سرما می لرزد ، از تخت تا پتوها به هوا چنگ می زند . تا دستهایش جا دارد پتو بغل می گیرد ؛ یکی روی کودکی که گرما می خواهد ، یکی بر شانه های زنی که دیگر تب ندارد و یکی برای مردی که سردش است .
دراز می کشد و پتو را روی سرش می اندازد .
آفتاب زور می زند تا جان تازه ای از روزنه ها به خانه بدمد . کوچه ها خلوتند . درها بسته اند و در انتظار ظهور دو خط متقاطع قرمز لب باز نمی کنند .
علی شیروانی
|+| نوشته شده توسط
علی شیروانی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
|
ـ روی صندلی عقب تاکسی نشسته بودم که اومد با دوستش جلو سوار شد . ماشین راه افتاد . دست دراز کردم و پهلوشو لمس کردم . چیزی نگفت . یه کم قلقلکش دادمچیزی نگفت .
شیطنتم گل کرد و شماره ام رو بهش دادم . ندید گذاشت تو کیفش .
به نامزدت زنگ بزن !
علی شیروانی
|+| نوشته شده توسط
علی شیروانی در پنجشنبه سی ام خرداد 1387
|
ـ اگر عاشق بودم ؟ شاید باشم ... شاید ... نه نمی دانم . درختان زیادند و من عاشق برگهایم
ـ برگها ؟
ـ نه برگه ها ... عاشق برگه ی اول . عاشق امروز مادرم مرد . عاشق شاید
ـ شاید ؟
ـ شاید هم دیروز بود . عاشق برگه ی آخر ؛ روزی در این بازی با نقشها تبحر بیشتری پیدا خواهم کرد . روزی خندیدن را خواهم آموخت ، پابلو به انتظارم نشسته است و همین طور هم موتسارت
ـ موتسارت ؟
ـ من عاشق باران روز چال کردن نابغه هایم . عاشق آنانی که ساخته ی خودشان گوششان را نوازش نمی دهد . عاشق مرده هایی که قبر ندارند
ـ اَه ... قبر؟
ـ نهنه خانه ... عاشق فریادم . فریاد کسی که خانه اش آتش گرفته ست آ آ آ ی . نهنه سکوت را می پسندم . سکوت مردی در عکس ، سکوت مردی با کلاه و کت وشلوار سیاه ، که دست هنرمنش را روی لبش ، زیر سبیل بال مگسی اش گذاشته است ... من عاشق نگاه گمش ام ، نگاه ولگردش ... ولگرد ... ولگرد ... ولگرد . من عاشق سنگ زدن به سگ ولگرد نبوده ام ... من عاشق از هم گسیختن ابرانسان از تازیانه ی سورچی به اسبم ... من زوزه نمی خواهم عاشق سخنم
ـ سخن ؟
ـ چرا مرا رها کرده ای
ـ کی این را شنیده بودم ؟ ... مصلوب ؟
ـ نمی دانم
ـ هق هق دخترکی در شب زمستان . در کوچه ی ما نشسته و پاهایش را در آغوش کشیده بود . من عاشق چشمهای براق او هستم وقتی که نان را از دست من می گرفت ...
ـ شب چه قدر سیاه بود . شب مثل دخمه و سیاهچال ... من عاشق زاده های دخمه های زیرزمینی ام . عاشق آن تنهایی که در تاریکی درپی سوسکی دست دراز می کند
ـ اگر صبح بیدار شود و خودش سوسک شده باشد ؟
ـ وای نمی دانم . نمی دانم . رشته ها را نمی توانم نگه دارم . ساعت می کوبد ، بشکن می زند ، پتک می زند ... نه صدای پاست ، قدم می زند ... قدم می زنم ... قدم می زند . من زمانی عاشق عاشق اینها بوده ام ، حالا ... حبسم
ـ حبس ؟
ـ نه ... من در قوطی ای از کاغذ فراموش شده ام . ناخنهایم شکسته و خون را می بینم که سرک می کشد . می نویسم ... اینجا ... اینجا . دیگر دستم به نوشتن نمی رود ، آ آ آ تش گرفته است ، می سوزد ... خون می آید ... اولها نمی توانستم ولی ...
ـ چرا ؟
ـ نمی دانم . روزی می نوشته ام . باید بنویسم بنویسم
ـ بنویس
ـ می نویسم . باید روی نوشته ها ناخن بکشم ... که شاید
ـ عاشق همه ی اینها بوده ام ... شاید ! ... نه ! ... نمی دانم !
ـ ولی اکنون فقط یک شاعرم
ـ محکوم
ـ نه ...
ـ نمی دانم !
ـ اگر عاشق بودم بیرون می پریدم ... پریدن ...
ـ پرنده آن قدر بزرگ نیست که بتواند کوه را جابه جا کند ...
ـ اگر عاشق بودم
ـ سبکی تحمل ناپذیر هستی ات را ... نه نیستی
ـ اگر عاشق بودم
ـ شاید عاشق عشقهای خنده دار بودی
ـ اگر عاشق بودی چشمانت به این سیاهی ها عادت نمی کرد ... چمباتمه می زنی ؛ خاک را چنگ می زنی و بعد ... می خوابی ... می خوابی ... و باز هم می خوابی ... اگر عاشق بودی بهار را می شناختی ... شاید عاشق پاییز بودی . نه ، تو خودت را در شب گود فراموشی انداخته ای ، چال کرده ای ...
ـ نوشته های سرخ دور سرم می چرخند اتاق سفیدم هم . کجایی ؟ باید کمکم کنی ... کمک کن بلند شوم ... خوشحالم که آمدی ... دور شده بودی ؟ ... چه قدر دور ؟ ... حرف بزن ... حرف بزن ... من عاشق صدای توام ... نرو ... نرو ... من عاشق گوشهای توام ... ما گورمان همین جاست ... و ... تو از آن ... خبر داری ... ما ... گو ... ر ... مان ... هـ ...مین ... جاس ... و ... تو ... از ... آن ... خـ ... بر ... دااا ... ررررر
علی شیروانی
|+| نوشته شده توسط
علی شیروانی در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
|