تبليغاتX
بر پله آخر
داستان ، شعر ، ترجمه
 عشق

عشق

- بیا مال تو

- اِ ... تو دهنیه

- مال من ، من عاشق بستنی ام

|+| نوشته شده توسط علی شیروانی در سه شنبه چهارم فروردین 1388  |
 روز هفتم

روز هفتم

تمام اجزای صورتش آویزان است و هر چند دقیقه یک بار از عابران ساعت را می پرسد .

مثل بقیه ی روزها در قسمت سنگفرش کنار رودخانه روی ویلچر نشسته است و به آب نگاه می کند . کم حرف است . سرش دائماً تکان می خورد مثل وقتی که چیزی را تایید می کنیم .

هر روز می دیدمش . دیروز کنارش نشستم . یعنی خودش ساعت را پرسید .کم کم نزدیکش شدم و گفتم :

ـ شش و نیم

(سیگار تعارف کردم)

 ـ هر روز می آیی اینجا ؟ ... پنج شش روزی هست می بینم اینجایی ... ما یه هفته بیشتر نیست که اومدیم این طرفا ...

و کنارش نشستم .

و او فقط و فقط سرش تکان می خورد .

ساعت را پرسید و گفتم :

ـ هفت

کسی دسته های ویلچر را گرفت و او را هل داد و با سر به سلام من جواب داد .

امروز چند بار از جلوش رد می شوم تا بالاخره می پرسد

می گویم :

ـ شش و نیم

باز همان حالت . با کمی فاصله روی چمن ها می نشینم به پرندگان مهاجر ، به عابران و جوابها خیره می شوم و سیگار دود می کنم .

دائماً سرش تکان می خورد . خیره است به آب ، انگار موج می خورد .

ـ ساعت چنده ؟

ـ هفت

و صدای جیغ پرندگانی که با هم بازی می کنند . نشسته ام و نگاهش می کنم و سیگار دود می کنم .

ـ ساعت چنده ؟

عابر اول جواب نمی دهد

دومی :

ـ هفت و ربع

ـ ساعت چنده ؟

ـ هشت

پرندگان از روی آب پر می کشند . دیگر تاریک شده . از کنارش رد می شوم

می پرسد

ـ هشت ونیم

چشمانش موج برداشته و سرش را تکان می دهد

ته سیگار را به رود می سپارم .

 
|+| نوشته شده توسط علی شیروانی در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387  |
 لنگه ی دیگری

لنگه ی دیگری

کفشش همرنگ کت و شلوارش شد . پایش را برداشت و من چکمه ی ساقه بلندم را روی صندوق گذاشتم .

شروع به واکس زدن و برق انداختن کرد .

لنگه ی دیگر

دستان شکسته از سرمایش را بسرعت تکان می داد و گرما را از چرم چکمه احساس می کردم

ـ  چه قدر شد ؟

ـ  هر چی دوس دارین بدین

چشمانش در چشمانم لغزید و با دزدیدنشان سنجاقهایی از گذشته را که می خواستم دور بریزم در ذهنم فرو برد .
|+| نوشته شده توسط علی شیروانی در جمعه دهم آبان 1387  |
 ابیاتی از صائب

سایه ی خورشید کمتر می شود وقت زوال

تنگ گیری  اهل دولت را  دلیل رفتن است

*****

باعقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بی کسی

شد ریشه ریشه دامنم از خار استدلالها

 

هر شب کواکب کم کنند از روزی ما پاره ای

هر روز گردد تنگ تر سوراخ این غربالها

*****

کار با تیغ اجل در زندگانی قطع کن

کارها را می کنی بر خویشتن مشکل چرا

 

می تواند کشت ما را قطره ای سیراب کرد

این همه استادگی ای ابر دریا دل چرا

*****

دهان شکوه ی ما را به حرفی می توان بستن

به مویی می توان زد بخیه این زخم نمایان را

 

غم عالم فراوان است و من یک غنچه دل دارم

چه سان در شیشه ی ساعت کنم ریگ بیابان را

*****

آزادی ما در گرو پختگی ماست

آویخته است از رگ خامی ثمر ما

 

از همرهی عقل به جایی نرسیدیم

پیچیده تر از راه بود  راهبر ما

*****

اینکه صائب دست ما از دامن او کوته است

نارسائیهای اقبال است دامنگیر ما 

|+| نوشته شده توسط علی شیروانی در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387  |
 درد و دل 1

دستهایتان را پنهان کرده اید و انتظار می کشید تا چون قرنها سینه ام را بشکافم و قلبی را که پیشتر در طبقی گذاشته بودم و می گرداندم رد کنید .

نمی دانم کدام روز بود آن روزی که روز نبود یا آن شبی که صبح نمی شد

روزی که من تمام خیابانهایتان را راه رفته بودم و تمام خانه هایتان را می شناختم و می دانستم که چگونه قبل از آمدنها ، دستتان از دهان کشوی میز اسلحه را بیرون می کشید و صدای پس کشیدن ضامنی که بی قرار دریدن قلبی بود که خستگی هستی شانه هایش را به زمین رسانده بودبا آوای دلنشین بازکردن در قوطی نوشابه تان یکی شده است

شبی که هیچگاه صبح نشد و من در دایره ای که حول مرکز اتاقم ، شاید مرکز هستی ، می گشت می گشتم تا بلکه گندمهای قرنم را آرد کنم

همان شب بود که ستاره ها چیزی برای گفتن نداشتند و سگها پشت تاریکیهای معکبی ناله می کردند و چندمین جفتگیریشان را جشن گرفته بودند و من می شمردم که این چندمین ستاره ی سرخ است که خاموش می شود و لحظه ای که دیگر ستاره ی سرخی نیست تا بتوان سوختنش را به تماشا نشست ، دودش کرد و خاکستر نشینی اش را جشن گرفت ، این حلقه ی طلایی را چه کسی بدست خواهد کرد تا دانه ی بعدی این زنجیر باشد

علي شيرواني

|+| نوشته شده توسط علی شیروانی در پنجشنبه یازدهم مهر 1387  |
 غزلي از خواجوي كرماني

من مستم و دل خراب  جان تشنه و ساغر آب

برخیز و بده شراب  بنشین و بزن رباب

 

ای شام تو بر سحر  وی شور تو در شکر

در سنبله‌ات قمر  درعقربت آفتاب

 

برمشک مزن گره  برآب مکش زره

یا ترک خطا بده یا روی ز ما متاب

 

در بر رخ ما مبند  بر گریه‌ی ما مخند

بگشای ز مه کمند  بردار ز رخ نقاب

 

من بنده‌ام و تو شاه  من ابر سیه تو ماه

من آه زنم تو راه  من ناله کنم تو خواب

 

ای فتنه‌ی صبح خیز  آمد گه صبح خیز

درجام عقیق ریز  آن باده‌ی لعل ناب

 

آمد گه طوف و گشت  بخرام بسوی دشت

چون دور بقا گذشت  بگذر ز ره عتاب

 

عطار چمن صباست  پیراهن گل قباست

تقوا و ورع خطاست  مستی و طرب صواب

 

دردی کش ازین سپس وندیشه مکن ز کس

فرصت شمر این نفس  با همنفسان شراب

 

خواجو می ناب خواه چون تشنه‌ئی آب خواه

از دیده شراب خواه وز گوشه‌ی دل کباب

 
|+| نوشته شده توسط علی شیروانی در سه شنبه نهم مهر 1387  |
 سه خط متقاطع

سه خط متقاطع

ـ  پدر برایش دعا کنید

پدر پیش آمد و کسانی که روی نیمکتها نشسته بودند برخاستند تا بهتر ببینند . پدر روبروی زنی با چشمهای متورم ایستاد و کلماتی زیر لب خواند و چشمهای زن لغات بی صدا را از لبان پدر می بلعید .

پزشک ، هراسان دستمالی از جیب بیرون کشید و

ـ  طا

دستمال نگذاشت حرفش تمام شود

اطرافیانش با نگاه به او متوجه سهل انگاری شان شدند . آستینها جلو دهان ها دیوار کشیدند .

لغات پدر طنین یافت :

ـ  پدر ما ، که هرچه در آسمان و زمین است از آن توست ، این طفل را به ملکوت خود بپذیر !

سر بلند کرد و قبل از کشیدن صلیب آستینش را جلو دهانش گرفت

ـ  و ما را در پناه خود نگاه دار

ـ  آمین

دو خط متقاطع صلیب میان آسمان و زمین ساخته شد .

مرد و زن دستپاچه از کلیسا خارج شدند و با فریاد یکدیگر را به خانه هایشان بدرقه کردند .

 

زن در خانه زانوانش را بغل زده است و کودکش پیش پایش دراز کشیده . گروهی که پشت در اجتماع کرده بودند دور شدند . دو خط متقاطع قرمزی که روی در کشیده شده خانه را با دنیا بیگانه کرده است  

مرد از روزنه های پنجره ی تخته کوبی شده بیرون را نگاه می کند . هیچ کس در خیابان نیست هرازگاهی چند نفر از گوشه و کنار وارد کلیسا می شوند و چند دقیقه بعد بسرعت به خانه هایشان باز می گردند . سر که می گرداند درخشش قطرات عرق را بر صورت زن می بیند .

خودش را تا بالای سر او می کشاند ، خم می شود و از پشت بر پیشانی او دست می کشد . حرارت بدن زن پشتش را می لرزاند .

خورشید غروب کرده ، اتاق تاریک است ، شبه زن نشسته است .

مرد روی تخت دراز کشیده و چشمهایش سقف را نگاه داشته است . چشمانش که می سوزد می غلتد و زن هنوز نشسته است . باز می غلتد . دیوار خودش را نزدیک می کند . دیوار خنک را می چسبد . لحظه ی دیگر دیوار تب کرده است . غلت می زند و زن هنوز نشسته است . بدنش از سرما می لرزد ، از تخت تا پتوها به هوا چنگ می زند . تا دستهایش جا دارد پتو بغل می گیرد ؛ یکی روی کودکی که گرما می خواهد ، یکی بر شانه های زنی که دیگر تب ندارد و یکی برای مردی که سردش است .

دراز می کشد و پتو را روی سرش می اندازد .

 

آفتاب زور می زند تا جان تازه ای از روزنه ها به خانه بدمد . کوچه ها خلوتند . درها بسته اند و در انتظار ظهور دو خط متقاطع قرمز لب باز نمی کنند .

                                                            

                                                                  علی شیروانی

|+| نوشته شده توسط علی شیروانی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
 ـ مزاحم شدم ؟ ـ اتفاقا

- مزاحم شدم ؟

- اتفاقاً !

ـ روی صندلی عقب تاکسی نشسته بودم که اومد با دوستش جلو سوار شد . ماشین راه افتاد . دست دراز کردم و پهلوشو لمس کردم . چیزی نگفت . یه کم قلقلکش دادم  چیزی نگفت .

شیطنتم گل کرد و شماره ام رو بهش دادم . ندید گذاشت تو کیفش .

به نامزدت زنگ بزن !

                                              علی شیروانی

|+| نوشته شده توسط علی شیروانی در پنجشنبه سی ام خرداد 1387  |
 Lithium (لیتیوم) از نیروانا NIRVANA
Lithium

 

 

I'm so happy 'cause today

I've found my friends ...

They're in my head

I'm so ugly, but that's okay, 'cause so are you ...

We've broken our mirrors (Alt: We broke our mirrors)

Sunday morning is everyday for all I care ...

And I'm not scared

Light my candles, in a daze

'Cause I've found god

Yeah , Yeah (x6)

 

I'm so lonely, but that's okay

I shaved my head

And I'm not sad

And just maybe I'm to blame for all I've heard ...

But I'm not sure

I'm so excited, I can't wait to meet you there ...

But I don't care

I'm so horny, but that's okay ...

My will is good

Yeah , Yeah (x6)

 

I like it - I'm not gonna crack

I miss you - I'm not gonna crack

I love you - I'm not gonna crack

I killed you - I'm not gonna crack

 

 

 

لیتیوم

من خیلی خوشحالم ، چون امروز

دوستامو پیدا کردم

اونا توی سرم هستن

من خیلی زشتم ، ولی خوبیش اینه که تو هم هستی

ما آینه هامونو شکستیم

صبح یکشنبه روزیه که من دلواپسم

و وحشتزده نیستم

تو بهت وحیرت شمعهای منو روشن کن

چون خدا رو پیدا کردم

آره ... آره

 

خودمو کچل کردم ، اما مهم نیست

غصه اش رو نمی خورم

شاید هم گناهکار بودن من فقط به خاطر چیزهایی که شنیده ام

اما مطمئن نیستم

خیلی مشتاقم ، نمی تونم صبر کنم که اونجا ببینمت

اما دلواپس نیستم

خیلی آتیشی ام

اما مهم نیست

بد دل نیستم صافم

دوستش دارم ، فنا نخواهم شد

دلم هوات رو کرده ، فنا نخواهم شد

دوستت دارم ، فنا نخواهم شد

کشتمت ، فنا نخواهم شد

ترجمه : علی شیروانی

 

درباره ی لیتیوم در ادامه مطلب


دنباله
|+| نوشته شده توسط علی شیروانی در پنجشنبه سی ام خرداد 1387  |
 کلمات

کلمات

ـ چیدن کلمات پیش هم برایم سخت شده است

ـ اگر عاشق بودی ...

ـ اگر عاشق بودم ؟ شاید باشم ... شاید ... نه نمی دانم . درختان زیادند و من عاشق برگهایم

ـ برگها ؟

ـ نه برگه ها ... عاشق برگه ی اول . عاشق امروز مادرم مرد . عاشق شاید

ـ شاید ؟

ـ شاید هم دیروز بود . عاشق برگه ی آخر ؛ روزی در این بازی با نقشها تبحر بیشتری پیدا خواهم کرد . روزی خندیدن را خواهم آموخت ، پابلو به انتظارم نشسته است و همین طور هم موتسارت

ـ موتسارت ؟

ـ من عاشق باران روز چال کردن نابغه هایم . عاشق آنانی که ساخته ی خودشان گوششان را نوازش نمی دهد . عاشق مرده هایی که قبر ندارند

ـ اَه ... قبر؟

ـ نه  نه خانه ... عاشق فریادم . فریاد کسی که خانه اش آتش گرفته ست آ آ آ ی . نه  نه سکوت را می پسندم . سکوت مردی در عکس ، سکوت مردی با کلاه و کت وشلوار سیاه ، که دست هنرمنش را روی لبش ، زیر سبیل بال مگسی اش گذاشته است ... من عاشق نگاه گمش ام ، نگاه ولگردش ... ولگرد ... ولگرد ... ولگرد . من عاشق سنگ زدن به سگ ولگرد نبوده ام ... من عاشق از هم گسیختن ابرانسان از تازیانه ی سورچی به اسبم ... من زوزه نمی خواهم عاشق سخنم

ـ سخن ؟

ـ چرا مرا رها کرده ای

ـ کی این را شنیده بودم ؟ ... مصلوب ؟

ـ نمی دانم

ـ هق هق دخترکی در شب زمستان . در کوچه ی ما نشسته و پاهایش را در آغوش کشیده بود . من عاشق چشمهای براق او هستم وقتی که نان را از دست من می گرفت ...

ـ شب چه قدر سیاه بود . شب مثل دخمه و سیاهچال ... من عاشق زاده های دخمه های زیرزمینی ام . عاشق آن تنهایی که در تاریکی درپی سوسکی دست دراز می کند

ـ اگر صبح بیدار شود و خودش سوسک شده باشد ؟

ـ وای نمی دانم . نمی دانم . رشته ها را نمی توانم نگه دارم . ساعت می کوبد ، بشکن می زند ، پتک می زند ... نه صدای پاست ، قدم می زند ... قدم می زنم ... قدم می زند . من زمانی عاشق عاشق اینها بوده ام ، حالا ... حبسم

ـ حبس ؟

ـ نه ... من در قوطی ای از کاغذ فراموش شده ام . ناخنهایم شکسته و خون را می بینم که سرک می کشد . می نویسم ... اینجا ... اینجا . دیگر دستم به نوشتن نمی رود ، آ آ آ تش گرفته است ، می سوزد ... خون می آید ... اولها نمی توانستم ولی ...

ـ چرا ؟

ـ نمی دانم . روزی می نوشته ام . باید بنویسم  بنویسم

ـ بنویس

ـ می نویسم . باید روی نوشته ها ناخن بکشم ... که شاید

ـ عاشق همه ی اینها بوده ام ... شاید ! ... نه ! ... نمی دانم !

ـ ولی اکنون فقط یک شاعرم

ـ محکوم

ـ نه ...

ـ نمی دانم !

ـ اگر عاشق بودم بیرون می پریدم ... پریدن ...

ـ پرنده آن قدر بزرگ نیست که بتواند کوه را جابه جا کند ...

ـ اگر عاشق بودم

ـ سبکی تحمل ناپذیر هستی ات را ... نه نیستی

ـ اگر عاشق بودم

ـ شاید عاشق عشقهای خنده دار بودی

ـ اگر عاشق بودی چشمانت به این سیاهی ها عادت نمی کرد ... چمباتمه می زنی ؛ خاک را چنگ می زنی و بعد ... می خوابی ... می خوابی ... و باز هم می خوابی ... اگر عاشق بودی بهار را می شناختی ... شاید عاشق پاییز بودی . نه ، تو خودت را در شب گود فراموشی انداخته ای ، چال کرده ای ...

ـ راستی قبر خودم را کنده ام

ـ کو ؟!؟

ـ پنهانش کرده ام . جایش امن است

ـ ولی من فکرت را می خوانم ...

...........................................................................

ـ نوشته های سرخ دور سرم می چرخند اتاق سفیدم هم . کجایی ؟ باید کمکم کنی ... کمک کن بلند شوم ... خوشحالم که آمدی ... دور شده بودی ؟ ... چه قدر دور ؟ ... حرف بزن ... حرف بزن ... من عاشق صدای توام ... نرو ... نرو ... من عاشق گوشهای توام ... ما گورمان همین جاست ... و ... تو از آن ... خبر داری ... ما ... گو ... ر ... مان ... هـ ...مین ... جاس ... و ... تو ... از ... آن ... خـ ... بر ... دااا ... ررررر

                                                                                  علی شیروانی

 

|+| نوشته شده توسط علی شیروانی در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387  |
 
 
بالا